قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
895
تاريخ الفي ( فارسى )
تو قبيلهء ما را اختيار كردى تو را رد نمىكنيم . امّا تو روز از بصره بيرون نمىتوانى رفت ؛ چه اگر اهل بصره واقف شوند هم تو را و هم ما را بكشند . پس صلاح آن است كه من امروز تا شب پيش تو باشم و چون شب درآيد تو را رديف خود ساخته بيرون برم تا اهل بصره اطّلاع پيدا نكنند . پس ابن زياد آنچه در بيت المال از زر نقد داشت بر موالى خود قسمت نموده شبانه از بصره بيرون آمد و هر جا كه مىرسيد از حارث بن قيس مىپرسيد كه : به كجا رسيديم ؟ تا آنكه به قبيلهء بنى سليم رسيدند . ابن زياد پرسيد : اين چه قبيله است ؟ حارث گفت : قبيلهء بنى سليم . ابن زياد از روى تفأل گفت : به سلامت خواهيم رفت ان شاء اللّه تعالى . بعد از اين چون به قبيلهء بنى ناجيه رسيدند باز پرسيد : اين قبيله كدام است ؟ گفت : قبيلهء بنى ناجيه . ابن زياد گفت : نجات يافتيم . در اين اثناء شخصى از بنى ناجيه عبيد اللّه زياد را شناخت ؛ فرياد برآورد كه « اينك ابن مرجانه مىرود » و تيرى به جانب او انداخت . اتفاقا بر دستار ابن زياد خورد و به او ضررى نرسيد . القصّه ؛ حارث بن قيس او را از بين قبايل بيرون برده به قبيلهء ازد رسانيد و به خانهء خودش فرود آورد . چون ابن زياد در آن سراى ساعتى قرار گرفت گفت : اى حارث تو نيكى خود كردى و از دست دشمنان خلاصم ساختى . الحال التماس آن دارم كه ما را به منزل مسعود بن عمرو ازدى برى كه او مطاع و مهتر قبيله است ، كه اگر جميع قبايل مخالفت نمايند او جواب همه تواند داد و اگر اين كار نمىكنى كار بر من و تو مشكل مىشود ؛ چه تو حمايت من نمىتوانى كرد . پس حارث ، ابن زياد را برداشته و بىخبر در سراى مسعود بن عمرو درآورد ، و مسعود در سراى خود نشسته كفش خود را اصلاح مىكرد . چون نظر مسعود بر عبيد اللّه زياد افتاد كه با حارث به اندرون سراى او درآمدند ، گفت : اى حارث پناه مىجويم به خداى تعالى از اين شرّى كه تو به خانهء ما آوردى . حارث گفت : ما نياورديم به خانهء تو مگر خير و عزّت . القصّه ؛ چون ابن زياد به اندرون خانهء مسعود درآمد ، بنابر قاعدهء عرب او را ممكن نبود غير از حمايت او . پس او را به خانهء خود فرود آورد و همان شب حارث بن قيس - كه دختر عمّ او زوجهء مسعود بن عمرو بود - سوار شده تمامى قبيلهء ازد را خبر كرد كه ابن زياد از بصره بيرون رفته است ، مبادا به اين قبيله آيد . بايد كه مسلّح و مكمّل به در [ 125 الف ] خانهء مسعود بن عمرو جمع شويد . و بعضى چنين آوردهاند كه حارث بن قيس در باب ابن زياد به مسعود بن عمرو مطلقا حرفى نزد ، بلكه عبيد اللّه را گفت تا صد هزار دينار همراه خود برداشته با حارث پيش دختر عمّ او امّ بسطام ، زن مسعود ، آمدند . پس حارث پيش امّ بسطام رفت و گفت : اى دختر عمّ من براى تو چيزى آوردم كه به واسطهء آن بزرگترين زنان عرب شوى از روى غنى و عزّت . امّ بسطام گفت :